شام غریبان است امشب …

03042009048

امروز دفنش کردیم،
نوه ارشد بودم، دایی‌هایم که از این کارها نمی‌کنند؛
نگذاشتند غسلش دهم،
نگذاشتند تلفینش را بگویم،
آخرش خودم خاک ریختم رویش …
***
آبجی کوچیکه‌ام تا همین دوسه ساعت پیش که جماعت برای ناهار بعد تشییع جنازه آمده بودند خبر نداشت، نمی‌دونم چجوری آخر بهش گفتند،‌ عکس پدربزرگ را گرفته بغل کرده، یک گوشه می‌نشیند ریز گریه می‌کند …
***
پسرخاله‌ام، مهدی، کوچکترین نوه آقاجون، چهارسالش هست، نمی‌داند جریان از چه قرار است،‌ بچه‌تر از این حرف‌هاست؛
زن‌ها نشسته‌اند تو خانه، همه زن‌های فامیل؛‌ پسرک آمده می‌گوید آقاجون کوش پس؟
زن‌ها آتش گرفتند …
***
پسر‌های عموبزرگه،‌ برادر آقاجون،
آقاجون بعد مرگ عمو، کأن پدرشان بود،
آنها هم یتیم شده‌اند،
بیا ببین چطور گریه می‌کنند …
***
امشب، شب شام غریبان خانواده است؛
شب اول قبر آقاجون؛
امشب غوغاست …

۵ دیدگاه »

  پویا wrote @ فروردین ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۰ ب.ظ

خدا بیامرزدش :(
_______
ممنون، خیلی لطف کردی برادر …

  پویان wrote @ فروردین ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۸ ب.ظ

محمد عزیز،
از صمیم قلب تسلیت می گم و امیدوارم که غم آخرت باشه. خدا بیامرزدشون.
______
ممنون استاد؛‌ خیلی لطف کردید.

  حسن wrote @ فروردین ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۹ ق.ظ

خدا بیامرزدشون! ببخشید دیر متوجه شدم ان شا الله غم آخرتون باشه

  مهدی wrote @ فروردین ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۶ ق.ظ

خیلی خیلی شرمنده‌م که تا امروز متوجه نشدم. خدایش بیامرزد.

  مهدی wrote @ فروردین ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۷ ق.ظ

همدردی صمیمانه‌ی مرا به خانواده برسانید. یا علی

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>