Archive for فروردین, ۱۳۸۸


فتح بابي در باب تفاوت جايگاه امام امت و مقامات اجرايي (1)

در محضر هادی غفاری

بسم الله؛
آن‌ها که می‌شناسندم می‌دانند تا چه حد به «چپ‌ها» حس سمپاتیک دارم؛ توفیری هم نمی‌کند چه این چپ مجمع روحانیون باشد، و چه ارنستوا‌چه‌گوارا؛ و اینگونه است که هادی غفاری از نوجوانی جایگاهی خاص در ذهنم داشته است؛
قبل از عید بچه‌های شاخه دانش‌آموزی مجمع را به جنوب برده بودیم، توفیق شد یک شب هم در هویزه باشیم؛ نماز مغرب که تمام شد، و از کشتن میان سنگ قبرها یاران علم‌الهدی دست کشیدم وارد شبستان مسجد شدم؛ پیرمرد با ابهت همیشگی کناری نشسته بود و یاران قدیمی مشغول احوال پرسی با او بودند؛ و مثل همیشه همان مرد چهارشانه با ریش‌های پر و عمامه که گویی سبک‌تر و کم‌پارچه تر از باقی روحانیون است، شمایلی که آدم را یاد مولوی‌های سیستان می‌اندازد …
هنوز زمان خاطره گویی او از ایام دفاع نرسیده؛ فرصت را غنیمت می‌شمارم؛ هنوز دقایقی از نشستنش نگذشته خیز برمی‌دارم و دوزانو در برابرش می‌نشینم، قصدم گرفتن شماره دفترش است که اگر شد برای جلسات کافه حزب‌الله دعوتش کنیم؛ اما شماره موبایل خودش را می‌دهد؛ گوشی را از جیبش در می‌اورد و به جیب لباسش اشاره می‌کند؛ «گوشی‌ام همیشه اینجاست؛ هر وقت زنگ بزتی خودم برمی‌دارم، به غیر از وقت نماز فقط، هر وقت کاری داشتی زنگ بزن، نیمه شب هم جواب می‌دهم …»
برای کاری می‌زنم بیرون، وقتی برمی‌گردم که اواخر سخنرانی‌اش است،‌همه در حال خنده‌اند، بعد از خاطرات جنگ دارد از سرکارگذاشتن و پیچاندن شیخ امارات سر قضایای تنب کوچک و بزرگ می‌گوید، بعد از گفتن از میزان کمک‌های کشورهای عربی و غربی به عراق به اینجا می رسد؛ واژه‌هایی که به کار می‌برد ناخودآگاه مرا به یاد حاج‌سعید می‌اندازد … سخنرانی که تمام می َود، دعا می‌کند و آمین می‌گوییم،‌ دعای سلامتی و عزت حضرت‌آقا را می‌گوید و یکی دو هلا به ما در مورد شهدای داخل حیاط، می‌آید سرجای قبلی می‌نشیند؛ بی‌حواس به سخنران بعدی دورش جمع می‌شویم …

دوربین موبایلم در کم نوری کیفیت آنچنانی ندارد // عکاس: عباس فاروقی

دوربین موبایلم در کم نوری کیفیت آنچنانی ندارد // عکاس: عباس

از رابطه با آمریکا می‌پرسم ازش، شدیدا مخالف است، به نظرش با همان شیطان قبلی طرفیم، کنایه می‌زنم که اصلاح‌طلبان خود شروع کننده‌ی این جریان رابطه بوده‌اند، اول جواب می‌دهد که راستی از اول مشتاق‌تر بوده‌اند، بعد گریز می‌زند به ایام تبلیغات انتخابات مجلس هشتم،‌ که از او پرسیده‌اند بالاخره اصولگراست یا اصلاح‌طلب؛ جواب داده‌است هادی غفاری هستم؛ به او می‌گویم اما هنگامه‌ای که اکثریت احزاب موافق مذاکرات بوده‌اند و تنها صدای دانش‌جویان عدالت‌خواه بلند بود چرا آنچنان بر حمایت از دانش‌جویان نایستاده است؛ که محکم جواب می‌دهد او به اندازه خودش در حال فعالیت و مخالفت است، و حتی هفته پیش در شیراز در این باره حرف زده است …
می‌گوید اوضواع خراب است، ما فکر کرده‌ایم منظورش از زمان احمدی‌نژاد است، ولی می‌گوید از رحلت امام به بعد؛ منظورش اقتدار است؛ این که ریس‌جمهور‌هایمان وا داده‌اند؛ البته مستقیم نمی‌گوید؛
بحث می‌کشد به تقابل اقتدار و تنش‌زدایی، می‌گوید که باید اقتدار داشته باشیم، بعد اضافه می‌کند که می‌توان کسب اقتدار کرد و تنش‌زا نبود؛‌عباس که طرفدار احمدی‌نژاد است این را کنایه به احمدی‌نژاد تفسیر می‌کند، می‌پرسد چگونه می‌توان اقتدار کسب کرد و تنش ایجاد نشود، آنها یقینا عصبانی می‌شوند؛‌عباس رفتارهای اما، قضایای سلمان رشدی و … شاهد مثال می‌گیرد؛
حاجی جواب می‌دهد؛‌ «امام رهبر دینی بود؛ جایگاه رهبری و رهبر دینی با مقام اجرایی چون رئیس‌جمهور متفاوت است …»
گلایه می‌کند که امام اینگونه که نشان می‌دهیم رادیکال نبوده است؛
«ما غالبا پیش امام بودیم، مثل گربه‌های دست‌آموز دایم سعی می‌کردیم خودمان را نزدیک کنیم، آن وقت که شهید رجایی می‌خواست برود مجمع سازمان ملل، من پیش امام بودم که آمد، امام به او گفت که آقای رجایی جایگاه شما با من متفاوت است، شما رئیس جمهوری اسلامی هستید، باید دیپلماتیک رفتار کنید…
یا آن وقت که آقای جوادی قرار بود برود پیش گرباچف امام به او گفت گرباچف یک دستش را تکان‌ داد موقع حرف زدن شما یک دست‌تان را تکان دهید؛ دو دستش را تکان داد، شما دو دست‌تان،‌ سرش را تکان داد موقع حرف زدن شما موقع جوان دادن سرتان را تکان دهید، یعنی نه تند بروید و نه در موضع ضعف قرار بگیرید،‌در همان سطح مذاکره کنید …»

پی‌نوشت.
یک؛ دلیل نوشتن این خاطره فتح باب همین موضوع تفاوت جایگاه رهبر دینی با مقام اجرایی است،‌ موضوعی که ذهنم را بعد آن جلسه مشغول کرده است، یحتمل از آن خواهم نوشت …
دو؛ چون حرف‌های جلسه را ضبط نکردم،‌ نوشته‌های داخل نقل قول نیز نقل به مضمون است …
سه؛ اوه پسر، الآن که این‌ها را تایپ کردم، سخنرانی آن‌شب در شب‌خاطره را شبکه چهار نشان داد.

نزول دوباره «مسیح» بر أرض وبلاگشهر

بسم الله،

http://i.friendfeed.com/9e763e543b9ba23af966cd94f7abf5ecd486c3bf

نوشتن دوباره در وبلاگ شخصی واقعا هیجان انگیز است، هر چند در این ایام چندباری با وبلاگ‌های «مقصد پرواز: غزه» و «بامِ وبلاگشهر» به این متاع ناخنک زده‌ام، اما نوشتن در وبلاگ شخصی‌ات که می‌دانی نهایتش دست خودت است محدودیت موضوع و زمان نداری چیز دیگری است.
پس از خواندن اذن دخول برای ورود به خانه جدید، ذکر چند نکته به نظرم خالی از لطف نیست:

  1. عنوان وبلاگ؛
    عنوان وبلاگ عاریه‌ای است؛ اولین بار این عنوان را بر جلد ویژه‌نامه در سروش هفتگی دیدم، هنگامه‌ای که در ۱۷ سالگی با آن همکاری می‌کردم؛ البته این برای زمانی بود که زیاد دور و بر «سوره» نمی‌گشتم، بعدها این عنوان را روی جلد یکی از شماره‌های محصول تحریریه‌ی اخراجی چهارم سوره یافتم؛ تاریخ چاپ هیچ کدام را به خاطر ندارم که بگویم کدام از کدام عاریه گرفته‌اند عنوان را؛ با این حال مشخص است که عنوان وبلاگ من عاریه‌ای است، از این یا آن توفیری نمی‌کند؛
    با این حال هر چند این عنوان عاریه‌ای است، در وبلاگشهر،‌ مانند آن ندیده‌ام، پس اگر لطف کنید شما دیگر آن را به عاریه نگیرید، مزید امتنان نگارنده خواهید شد؛
    خصوصا که از عاریه گرفتن بی رخصت عنوان و قالب وبلاگ قبلی‌ام خاطره خوشی ندارم، جدایی از عاریه گرفتن عنوان (به غیر از جمع رفقای خاص خودمان که مشترک از نام «جنبشی استشهای» استفاده می کردیم)، استفاده از قالب خاص‌مان (که با تغییر در بنر و جزئیات یک قالب اختصاصی میهن‌بلاگ درست شده بود) در یک سرویس وبلاگ به ظاهر مذهبی، به شدت موجب ضربه خوردن هویت مشترک وبلاگ‌های آن جمع‌ِخاص بود.

  2. دلیل نوشتن دوباره؛
    حقیقت‌اش هر چند خودمان چندوقتی بود که به فکر راه انداختن دوباره وبلاگ‌مان بودیم، اما نبود انگیزه کافی موجب تاخیر می‌شد؛ اما هلا و تنذیر برادر هابیل در یک گفتگوی خصوصی بشدت موجب انگیزه شد که سریع‌تر راه بیاندازیمش؛ البته این واقعه در ادامه و نقطه عطف وقایعی دیگر بود؛ هم‌چون نداشتن محل گفت، هنگامه‌ی واقعه‌ی غزه و مانند آن، یا آشنایی با وبلاگ‌های خوشایندی چون رونوشت، بامدادی وآهستان، و خواندن مطالبی که نیاز داشت جواب مفصلی در رسانه‌ی خودم به آن‌ها بدهم یا عدم انتشار بعضی مطالبم که به رسانه‌ای چاپی ارائه می دادم.

  3. جنگی که بود؛ جنگی که هست
    عنوان وبلاگ، در واقع محور اصلی بعضی نوشته هایم است، نه محور کل وبلاگ، همچون تیتر کلی «یهودا؛ حواری رانده شده» که برای مطالب خاص دیگر است؛ این نوع محور بندی کردن را نیز از وبلاگ «Old Fasion» یاد گرفته‌ام.

والسلام