Archive for گاهنوشت
روايتي از آخرين ساخته انسيه شاه حسيني، فيلم سينمايي «پنالتي».
آذر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۹ ب.ظ · Filed under انقلاب اسلامي, جبهه فرهنگي, جنگي كه بود؛ جنگي كه هست, گاهنوشت
چهارشنبه عصر، جلسه سوم ماهانه-عمومی «کافه حزب الله» به بهانه اکران فیلم پنالتی و جلسه گفتگو با خانم شاه حسینی (کارگردان) و آقای سیدزاده (تهیه کننده) در سالن شهیدآوینی فرهنگسرای رسانه برگزار شد. درباره جلسه در لینک های زیر (که در یکی دو روز آینده فعال خواهند شد) می توانید بخوانید، اما اینجا می خواهم کوتاه از فیلم بگویم:
- گزارش جلسه + فایل صوتی ضبط شده جلسه گفتگو
- گزارش تصویری جلسه سوم
- گزارش ویدئویی ضبط شده از جلسه
و اما فیلم:
فیلم پنالتی، سومین ساخته ی خانم شاه حسینی، اثر مظلومی است؛ این را از آن جهت نمی گویم که فیلمی فوق العاده (از نظر تکنیکهای بصری) باشد که بدان توجه نشده است؛ نه!، حتی تصورم این است که بهترین فیلم کارگردانش هم نیست؛ اما پنالتی فیلم خاصی است، که آنچنان که خواهم گفت تنها مجاز به پخش در یک سانس از روز و در بعضی سینماها شده است.

اگر فردا روز ژانر سینمای «ایدئولوژیک-انقلابی» حزب الله، دوباره یک سینمای تثبیت شده شد، از این که در زمانش، خط شکن و احیاگر جبهه اجتماعی آن را ندیده اید حسرت خواهید خورد.
فضای فیلم در یک پالایشگاه نسبتا متروکه در خوزستان می گذرد که پذیرای چند خانواده جنگ زده شده است، و حال پس از سال ها، شرکت نفت تصمیم گرفته است به مناسبت nاُمین سالگرد صنعت نفت پالایشگاه را احیا کند و زین جهت لازم دیده است این خانواده ها را از محوطه پالایشگاه هجرت دهد؛ اما سیستم حاضر نیست هزینه ی واقعی لازم برای تهیه مسکن برای این بندگان خدا را تقبل کند؛ در فیلم می بینیم که احتمالا این قضیه ناشی از آن است که طبق «ضابطه ها» شرکت نفت مسئول تامین این هزینه نیست، آن هم برای کسانی که از زاویه دیدی خاص، اشغالگر این ملک متعلق به دولت هستند. اما در بخشی از دیالوگ ها خواهیم شنید که این بندگان خدا زمانی صاحب خانه، لنج و … بودند و جنگ آن را از ایشان گرفته است؛ هر چند که بقای این پالایشگاه، و حتی کلیت شرکت نفت مدیون این چنین شهروندانی است، اما «ضابطه» ای برای ادای دین به ایشان وجود ندارد!
و در این کش و قوس، کسی که به داد ایشان می رسد، نه نهاد ها، ضابط ها و ضابطه ها، بلکه نیروهایی هستند که پیش از این پا به پای ایشان جنگیده اند. در «پنالتی»، در دهه ۸۰، همچنان دهه ۶۰ رخ می دهد، آثار جنگ باقی است، چه در این خانواده های زخم خورده، چه بر نسل جدید این خانوارها که شاید در دهه ۶۰ حضور نداشته باشند، چه در مجاهدان امروز مسئولی که به داد ایشان می رسند، چه در «عقیل»، قهرمان اصلی داستان (از نظر من، چون گویی تمام بازیگران آن نوعی قهرمانند)، که دیر به پرده می آید و می رود.
داستان فیلم، آنچنان که گفتم قهرمان محور و در نمایش حق و باطل (نامحسوس) است، این شاید از طرف عده ای نقطه ضعف فیلم باشد، اما من این جریان ضد قهرمان و بی قهرمان امروز سینمای ایران را بیشتر حاصل یک نگاه ضد ایدئولوژیک می دانم که عصر قهرمانان را پایان یافته می داند؛ و البته بحث سر قهرمان محوری در سینما در حوصله این نوشته نیست، شاید بعدا به آن پرداختم.
و این نکته اصلی فیلم است!، فیلم کاملا ایدئولوژیک است، یک فیلم ایدئولوژیک خاص. شاید بعضی فیلم های دو دهه اخیر جریان خاصی از کارگردانان ایرانی که نمادهای ایشان رسول ملاقلی پور و ابراهیم حاتمی کیا باشند، را فیلم های ایدئولوژیکی بدانند، من نیز منکر حضور ایدئولوژی در اکثر ساخته های ایشان نیستم؛ اما به نکته ای توجه کنید، عمده فیلم های این جریان (به استثنای ساخته های تمام دفاع مقدسی ایشان) را که بررسی کنیم در بین طبقه متوسط می گذرد؛ از آژانس شیشه ای و کرخه تا راین تا قارچ سمی و نسل سوخته.
حتی در ژانر مجید مجیدی (که در آن یکتاست) هم تقابلی بین داستان-هنری بودن و ایدئولوژی وجود دارد، آنچنان که در بهترین حالت اگر تیپ های شخصیتی و موضوعی که وی بدان ها می پردازد وجودی واقعی داشته باشند، اما در غالب موارد مصداقی نیستند؛ زین جهت حتی اگر این فیلم ها، آثاری ایدئولوژیک و انتقادی باشند، اما مبارز نیستند.
اما سینمای فیلم «پنالتی» شاه حسینی، یک سینمای ایدئولوژیک-انقلابی است، که از قضا در این مورد دقیقا هم مصداقی از یک کوچ اجباری واقعی از یک پالایشگاه است؛ و البته نوک پیکان نه این واقعه، که توجه به طبقه سانسور شده ای از ایران است که قربانی سیاست های اجتماع و دولت ایران است و برای باز برپا ایستادن هم به یاری خارجی احتیاج دارد؛ آنانی که آنان که برای اردوهای جهادی به پهنه ی گسترده ای از بشاگرد تا خوزستان و کردستان رفته باشند، می فهمند که کیستند.
سینمای ایدئولوژیک-انقلابی، خصوصا اجتماعی، که مختص به طبقه خاص فیلم ساز و خصوصا طبقه متوسط و بالا نباشد، خصوصا با خروج از خط محسن مخملباف دچار سکوت سهمگینی شده بود. در این سال ها حتی فیلم های ایدئولوژیک محدود به فیلم سازی دفاع مقدس و دفاع از جهاد شده بود. «پنالتی» شاید فیلم متوسطی باشد، اما برای سینمای ایدئولوژیک-انقلابی اجتماعی، خط شکن است، آنچنان که «اخراجی ۳» (که کارگردان نه آنچنان تکنیکی ولی زیرکی دارد) برای سینمای سیاسی خواهد بود؛ و این در وضعیتی است که فیلم سازان سابقا ایدئولوژیک-انقلابی ما در دو دهه اخیر یکان یکان به ورطه «طبقه متوسط گرایی» افتاده اند و در این وضعیت حتی در ژانر دفاع مقدس، «خداحافظ رفیق» بهزاد پور یک نمونه خاص است. و این خط شکنان، که سعی در دوباره زنده کردن سینمای ایدئولوژیک-انقلابی دارند آنقدر کم تعدادند که گویی در دقیقه نود نبرد تیم حزب الله (جبهه فرهنگی) با تیم خزنده ی کاپیتالیسم و فربهی هستیم، پنالتی یکی از آخرین شانس ها و پنالتی های این بازی است که از نظر من «گل» شد، هر چند «گلی حرفه ای» نباشد.
و باید بگویم، اگر فردا روز ژانر سینمای «ایدئولوژیک-انقلابی» حزب الله، دوباره یک سینمای تثبیت شده شد، از این که در زمانش، خط شکن و احیاگر جبهه اجتماعی آن را ندیده اید حسرت خواهید خورد. دیدن «پنالتی» را از دست ندهید؛
این توصیه کسی که شاید نقدنویس سینمایی نباشد، اما هیچ فیلم روی پرده ای را از دست نمی دهد و حتی با صغر سن، فیلم های دهه هفتادی چون «سجاده آتش»، «آژانس شیشه ای»، »از کرخه تا راین»، «بچه های آسمان» و الی آخر را در زمانش و بر پرده سینما دیده است؛ و حداقل هفته ای چهار دی وی دی فیلم می بیند.
اما در باره مظلوم بودن فیلم که در بالا گفتم؛ اگر به فیلمی کاملا ایدئولوژیک و کاملا اجتماعی، که این روزها در مناطق جنوبی کشور برای دیدنش صف بسته اند، برچسب فیلم فرهنگی (آنچنان که مصطلح است، هنری-معناگرا) بزنند و همچون باقی فیلم های با برچسب فرهنگی به یک سانس در بعضی سینماها محکومش کنند، با این تصور که فیلم پر طرفداری نخواهد بود؛ جز لقب مظلوم چه می توان به آن گفت؟ خدا نبخشد کسانی که «پنالتی» ها را به عنوان زیبای فرهنگی محکوم می کنند، و «نیش زنبور» را با عنوان تاسف بار عامه پسند تشویق می کنند.
پی نوشت.
هر از چندی پیش می آید، آنچنان که یحتمل شمای خواننده نیز تجربه کرده ای، قلم خشک می شود، خواه تمام خواه در بعضی حوزه ها. وضع من هم همین است، گویا قلم (حداقل) وبلاگم خشک شده است. معترفم که اگر هر از چندی هم در جریده ای می نویسم بیش از عزم معنوی، نیاز مادی جوهر قلم را پُر کرده است؛ کانه بیمار گنگی که روی صندلی رها و به نقطه ای خیره شده است، و اگر گاه حرکتی می کند، یا از درد ثابت نشستن بر نیمکت است یا تلاشی در لحظات آخر برای خوردن نانی که زنده بماند و باز گنگ بنشیند، و به نقطه ای خیره شود. اما بیمار به ظاهر گنگ، ذهن ملتهبی دارد که می خواهد کار کند، اما خود درمانده است که چرا توان فرمان گفتن به اعضا و جوارح اش را ندارد،زین جهت برای شروع یک بخش به یکی از ستون های این کنار خواهم افزود، با عنوان ثغیل و دهان پُرکن «اثر مکتوب» که نگاشته ها و تالیفاتی (تصور می کنم این دو متفاوتند) که در نشریات منتشر می کنم را در آن بازنشر کنم.
از روایت حضور دکتر خاموشی در کافه حزب الله، تا شروع دوباره وبلاگ و شرح آنچه میکنم.
مهر ۱۵, ۱۳۸۸ at ۲:۰۴ ب.ظ · Filed under جنگي كه بود؛ جنگي كه هست, گاهنوشت
پیشنوشت.
این وبلاگ در حالی که مدت زیادی از شروعش نمیگذشت و پستهای زیادی هم نداشت چند ماهی تعطیل بودهاست، دلیلش و شرح آنچه این چند وقت کردهام و میکنم را در پینوشت نوشته ام.
نوشت.
موضوعی هست که مدتی است ذهن من و احتمالا بسیاری از رفقایم را مشغول کرده است، خصوصا پس از شروع ترم جدید دانشگاه و حملهی من با بیست واحد به آن (حداکثر واحدهایی که در ترم برداشته بودم تا الآن ۱۶ واحد بودهاست.)، این فکر مرتب در ذهن من می چرخد. حتی چند وقت پیش، دو روزی بعد از برگزاری نشست اول کافه حزبالله، سر همین موضوع در فرندفید با دوستان و خصوصا محمدسرشار صحبت کردیم. (+ و + و +)؛ آنچنان که محمدسرشار در فرندفید مینویسد:
این روزها، روزهای تردید است. اینکه عمرت را صرف چه بکنی؟ بجنگی و برزمی و از انقلاب دفاع کنی یا بنشینی و به دغدغههای داستانی و علمیات برسی و جلو بروی. این روزها، درست وقتی از سیاسی بازیها عقم میگیرد؛ اول از همه به موسوی و کروبی نفرین میکنم. با خودم میگویم سر پل صراط، جلویشان را خواهم گرفت و به خاطر این اتلاف عمر ـ یا دستکم عدم نفع در استفاده…
سوال این است: «در وضعیت فعلی، ما چون عبدالمطلب در جریان حمله ابرهه و واقعه عام الفیل، شترهای خود را بچسبیم و جمع کنیم، و اطمینان کنیم که خداوندگار خود کعبهاش را حفظ میکند؟» به بیان دیگر، وضعیت چقدر بحرانی است؟ آنقدر هست که درس و … را کنار بگذاریم و حداقل برای مدتی مشخص برای جمهوری مبارزه کنیم؟
چهارشنبه شب، آخرین ساعات کار روز اول نمایشگاه رسانههای دیجیتال، برای رساندن «پشتی»ها به غرفه رسیدم، دکتر خاموشی، رئیس سازمان تبلیغات، یک ساعتی میشد در غرفه کافه نشسته بود، من هم به جمع اضافه شدم، این که موضوع اصلی صحبت چه شد بگذریم، شاید در سایت کافه، برای گزارش نمایشگاه بچهها نوشتند؛ اما من همین سوال را دوباره مطرح کردم، در عین حال اشاره کردم به نتیجه نظرسنجیهای جدید که ۸۱ درصد مردم به نتیجه انتخابات اعتماد دارند (قبول دارید که در صورتی که غفلت کنیم این درصد کم خواهد شد؟)؛ این درصد یک خوشبینی به آدم میدهد که وضعیت آنقدر هم نگران کننده نیست.
با این حال دکتر خاموشی خاطرات جبههاش را تعریف کرد، نمونههایی آورد از انسانهایی که بهترین شرایط تحصیلیشان را رها کردهاند، کسانی که چندماه مانده به دریافت دکترا یا کارشناسی ارشد دانشگاه خارجیشان را رها میکنند تا به جبهه بیایند؛ حتی خاطرهای تعریف کرد از خودش که پس از مدتی برای ادامه تحصیلی میخواسته است برگردد شهر، اما فرماندهش –اسمش چه بود؟ حیف شد ننوشتم و ضبط نکردم، داستانهای جالبی بود-، می گفتم، اما فرماندهش او را عتاب میکند که در موقعیت فعلی تو فکر درس و آینده و فلان و بهمانی، اما فردایش پشیمان میشود میآید میگوید که من نباید تو را به زور نگه دارم، هر کاری میخواهی بکن، نهایتا کار به اینجا میرسد که دکتر خاموشی تنها برای دادن آزمون به شهر میرود و بر میگردد.
بحث کشید به جریانات اخیر و وضعیت ما، که اصلا ما تا کجا باید برویم؟ نهایت کار کجاست؟ جواب این بود، تا اینکه یقین کنیم فتنهای نیست. –جنگ چرا هشت سال طول کشید؟ جز برای دفع قطعی فتنه؟ (این ها که میان خط تیرهها است را خودم دارم میگویم.)-
گفتم حال ما؟ گفت لازم نیست از اولش همه چیز را ول کنید، فعلا کمتر بخوابید. و جملهای کلیدی گفت، که اگر جنگ سخت دیروز شهیدان و جانبازان خودش را داشت، جنگ نرم نیز شهیدان و جانبازانی از نوع خود خواهد داشت.
درباب کعبه و عبدالمطلب هنگام نوشتن مطلبی جوابی به ذهنم رسید؛ کعبه ذاتی و صفاتی مکانی مقدس و الهی بود، حال آیا جمهوری (اسلامی) نیز اینگونه است؟ به فرض قطعی تقدس ایدئولوژی پشت جمهوری، خصوصا قانون اساسی، آیا جمهوری بر اساس قانون اساسی یا کُتُب قابل ارزیابی است، یا عملکرد، که عمل به قانون اساسی نیز ذیل آن است؟ نتیجه گیریام از این چیزی که گفتم این است، بخشی از فعالیت اگر حالت تدافعی برای حفظ نظام و جمهوری دارد، بخش عمدهای برای نیز باید هزینه مقدس کردن، و صحت عملکرد جمهوری شود، نه تنها به این دلیل که آنگاه به نصرت الهی امیدوارتر میشویم، بل در غیر این صورت ما برای چه مبارزه میکنیم؟ منافع گروهی؟ آنگاه تفاوت ما با دیگر که تنها برای کسب قدرت اپوزیسیون داخلی تلاش میکند چیست؟ تفاوت مبارزه برای یک جمهوری اسلامی نامقدس با مبارزه برای لیبرال دموکراسی چه خواهدبود؟ جز هزینه اضافی؟ شخصا یک لیبرال دموکراسی را به یک جمهوری اسلامی، اسلامزده قائم به ظاهر اسلام ترجیح میدهم.
امت در این بازی ما گم شده است؛ ایران درگیر خود است، به مسجدالاقصی حمله جدی میکنند، سعی میکنند سر مقاومت لبنان را با پنبه ببُرند، آنچنان که باقی مانده باند مهدی هاشمی و صبحی طفیلی در لبنان امروز قد بر افراشتهاند در برابر سید مقاومت؛ و در یمن و حتی پاراچنار؛ و ما تنها حواسمان نیست، که آنان سواستفاده کرده و فرزندخواندگان جمهوری را ذبح میکنند در نبود پدر. و ما حواسمان نیست. امت در بازی که سبزها شروع کردهاند گم شده است.
پینوشت.
اول؛ از پیارسال کلی ایده نوشتهام و آرشیو کردهام که حسرت میخورم اگر توانایی اجرایشان آن موقع یا حتی حالا بود وضعمان از الآن بهتر بود؛ با این حال دیگر برایم قطعی شدهاست که باید بازی کردن را کنار بگذاریم، بسیاری از رفتارها و عملکرد تدافعی ما بیهدف و لغو بوده است در این چندماه، میخواهم همزمان چند کار جدی را شروع کنم، و کارهای قبلی را، خصوصا آنهایی که مسکوت ماندهاند را دوباره علم کنم. و دانشگاه!، خدا من را کمک کند.
کافه حزب الله، که بعد از دوماه جلسات هفتگی منظم نیروهای امین و صدیق خودش را پیدا کردهاست، خوشحالم که مسیر خودش را میرود، میتوانم خیالم راحت باشد که وقت بیشتری برای باقی کارها بگذارم؛ برای مجمع باید کمکاری بعضی اعضای شورا را جبران کنم، سایت جدید هم آماده است و دنبال بهانهام برای رونماییاش، و باید برای برگزاری انتخابات هم آماده شویم؛ البت بعید است برای شورای مرکزی کاندید شوم، همین که دوباره علم مجمع را کامل برافراشته کنیم کافی است، فکر می کنم با وقایع اخیر بچهها انقدر پاکار شده که زیر پرچم را بگیرند که نیافتد.
یکی دو کار برای امت اسلامی هم شروع خواهم کرد، که یادمان نرود سرنوشت جمهوری، تنها در داخل مرزهای ایران رقم زده نمیشود. و احتمالا یک کاری هم برای سیاست داخلی.
دوم؛ بعد از درگیریهای انتخابات انقدر میلم نمیکشد بروم همشهری جوان مطلب بدهم، جدیدا با هفتهنامه پنجره همکاری میکنم؛ شمارهی جدید که چاپ میشود یک مطلب دارم با عنوان پدرخوانده، دربارهی موسویخوئینیها.
سوم؛ بعد از انتخابات هرچند خیلیکار کردهام –بیشتر اجرایی- و حتی در همه بحثها از جناح پیروز حمایت کردم، ولی فروریختن تصورم از «خط امامیها» چنان شوکی وارد کرده بود، که طول کشید بتوانم مسیر اصلیم را مشخص کنم؛ در واقع این چند وقت ترجیح دادم حرف نزنم، هر چند مشغله، کار و تجارت هم بیتاثیر نبود.
در سپاس از دادابیس و فرهاد جعفری، و بندی در باب لزوم وقایع نگاری.
تیر ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ب.ظ · Filed under جنگي كه بود؛ جنگي كه هست, سياست داخلي, گاهنوشت
پیشنوشت.
پینوشت را بخوانید.
نوشت.
بهانهی نوشتن این پست نمایشگاهی است که دوست پُست مسلمانم، محمد سالمی، به صورت مجازی برگزار کرده، و قصد دارد نسخه جامعترش را نیز به صورت واقعی در ونکوور برگزار کند؛ نمایشگاه در واقع عکسهای همکار محمد، آقای جواد جهانگیر است، که از تجمعات طرفدارن جریان عدالتخواهی انداخته است؛ نمایشگاهی که سعی میکند روزنهای ایجاد کند در هجمه رسانهای اصلاح طلبان و موتلفین خارجیشان، که نشان دهد که مردم ایران، تنها سبزها نیستند که رسانه نشان میدهد، و این درگیریها درگیری نظام با بخشی از مردم نیست، که رقابتی اجتماعی است؛ اهمیت موضوع را میشود از این بخش نوشتهی محمد فهمید که مینویسد (خواندن متن کامل را توصیه میکنم):
شاید دوگانگی فرهنگ ایرانی در موازات خطوط فرهنگی تحصیلی و طبقاطی به هردو گروه از اجتماعات اجازه دهد که خود را کل جامعه به حساب بیاورند. اما تنها نگاهی دقیق به تصویر هر دو طرف به ما اجازه خواهد داد تا ساختار پیچیده جامعه ایرانی را بهتر بشناسیم و برای خود تصمیم بگیریم که کدام گروه اکثریت مردم ایران را تشکیل میدهند. برخلاف جمعیت هوادر موسوی که بسرعت در چند ماه گذشته پدید آمده اند، تجمع طرفداران دولت در ایران سابقه تاریخی سی ساله داشته و از ساختارهای عمیق تری در جامعه برخوردار است. جمعیتی که یک زمان به نهادی از دولت تبدیل شد بود اکنون بزرگتر از همیشه و خودجوشتر وارد صحنه شده است تا اصلاحاتِ سبک خود را انجام داده، با مفاسد اقتصادی برخورد قاطع کرده و به حمایت ایران از جنبش های آزادیبخش منطقه مانند حزب الله و حماس بر علیه اسرائیل و آمریکا ادامه دهد.
عکسهای نیمهکارهی نمایشگاه محمد و جهانگیری، -که مشتاقم تصاویر نمایشگاه واقعی را ببینم- خودش یک بحث مفصل میطلبد، آنقدر که بعضیشان هوشمندانه گرفته شدهاند؛ اما آنچه مرا به نوشتن این پست واداشته، وضعیت وبلاگشهر حزباللهی و ارتباطش با امثال محمدسالمی (دادابیس) یا فردی مثل فرهادجعفری (کافه پیانو) است؛ جدایی از من که حتی در پارادایم حزباللهیسم غالب وبلاگشهر مسلمان برای دوستان یک غریبه محسوب میشوم؛ نگاهی به باقی وبلاگهای جریان حزباللهی حکایت از یک بهت زدگی و انقباض دارد، و در این میان، دقیقا افرادی که بیرون از جریان ما به حمایت از ما پرداخته بودند نگذاشتند این عَلَم بر زمین بیافتد؛ همه ما معترفیم که آن زمان که خود ما واداده و ترسیده از هجمه رسانهای و جنگ روانی اصلاحطلبان، لکنت گرفته بودیم، این فرهاد جعفری بود که با نوشتههای مفصل و مستدلش، نه تنها به مصاف رقیب رفته بود که منبع تغذیه و امیدواری خود ما شدهبود.
آنچه که میخواهم بگویم، تا امروز هم که ببینید کسی مثل جعفری آنچنان در بازی جواب دادن دربارهی صحت انتخابات نیافتاده است، او هنوز از حقانیت انتخابش سخن میگود و «اوه چه خوب شد که احمدینژاد رئیس جمهور شد»؛ قضیه همین است، امثال جعفری دقیقا رسانهای عمل کردند، هر چند آنچنان که در پستی دیگر خواهم گفت، ما باید طرف مقابلمان را قانع کنیم، و نگذاریم شکافی که افرادی در صدد ایجاد آن در جامعه ایران هستند از این عمیقتر شود، ولی حزبالله باز باید به بازی رسانهای باز گردد، و این بار باید تمام سابقهی این حضرات را به نقد بکشد؛ من خوشحالم که فردی مثل دادابیس هستد، که نوای موسیقی کارهایش در این هیاهویِ فریاد، دست دوستان حزباللهیاش را بگیرد و از این بهتزدگی و چنبره بلند کند، که همه ما بر سر اصولی چون عدالتخواهی، مبارزه با امپریالیسم –چه شرقی چه غربی-، مبارزه با مصرفگرایی، بسط دادن مردمسالاری و مقابله با دیکتاتوری گروهی (هرچند آرایش شده با چهرهی دموکراسیخواهی*) هم نظریم، هر چند که در بعضی مواقع در پیدا کردن مصادیق دچار اختلاف شویم.
برادران، بیایید بپذیریم تا اینجای جهاد را، حداقل در جبههی رسانه باختهایم، که پذیرش شکست، ابتدای پیروزی است.
لزوم وقایعنگاری.
اما نکته نهایی، که باز مربوط است به نمایشگاه گالری دادابیس؛ آنزمان که پیش از انتخابات نوشتهی آخر در برخیز را زدم و از بخشی از آنچه بر ما در ستاد موسوی گذشت گفتم، دوستی توصیه کرد که وقایع نگاری را دستکم نگیرم، که این روایتها فردا بدرد میخورد، روز انتخابات و فردا صبح انتخابات را کلا با رائول، خبرنگار برزیلی بودم، حتی جلوی وزارت کشور، جلوی چشم این خبرنگار خارجی از نیروی انتظامی کتک خوردم؛ اما باز این قضیه هنوز برایم جدی نشده بود، حتی چند روز پیش از سخنرانی امامخامنهای در نماز جمعه، در بین شلوغیهای ولیعصر که داشتیم با حامد هادیان از دفتر نشریات همشهری بیرون میزدیم این ایده را دادم که وبلاگی بزنیم سه نفره، با عنوان شبهای داغ (آن وقتها هنوز اکثر درگیریها در شب اتفاق میافتاد) و روز به روز از خاطرات بگوییم؛ اما با نزدیکی سخنرانی امامسیدعلی با خیالی خام فکر کردم اوضاع در حال فروکش است، که چه خیال خامی. فکر میکنم این ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است، همانند وقایع نگاری تصویری که بچههای گالری دادابیس کردهاند، ما هم باید زودتر شروع کنیم، نگذاریم این قضیه به عنوان یک حماسهی سبز ثبت شود، باید در تاریخ بماند که آنان با ما چه کردند …

پاورقی.
* تصورش هم برایم سنگین است که کسی چون هاشمی، با آن سابقه دیکتاتوری سیاه، که حتی رای آوردن خاتمی برای رهایی از کسانی چون او بود، امروز مدعی و منجی جنبش دموکراسیخواهی باشد؛ خنده دار است؛ اما متاثرکننده ترین بخش بازی اینجاست، که ابزار رسانهای رقیب سعی دارد اصولگرایی، اسلامگرایی، دفاع از مظلومیت و حمایت از جنبشهای آزادی بخشی ما را با مخالفت با دموکراسی پیوند دهد و این باتوم خود ساخته را بر سر ما بکوبد.
پینوشت.
- چرا این چند وقت ننوشتم؟ اول، تمرکزی برای نوشتن نداشتم، هم اوضاع برایم نامشخص بود (که همچنان هم تا حدی هست)، هم مشکلاتی داشتم، یک سری کشمکش روحی وعاطفی تمرکزی برای نوشتن نمیگذاشت؛ دوم، امتحانات ما تا همین هفته پیش ادامه داشت و باید برای دو درس پروژه تحویل میدادم، ضمن اینکه تابستان را هم هر روز هفته سر کلاسم. سوم، با پایان امتحانات باید پروژههای کاری را تحویل میدادم که همچنان هم ادامه دارد و این جدایی از بعضی درگیریهای کاری است.
- چه میخواهم بگویم؟ مشخص است بالاخره من به احمدینژاد رای دادم، ولی اکثر رفقا میدانند من همچنان هم ارادت خاصی به ایشان ندارم، و به صورت نسبی و برای جلوگیری از وقایعی مشخص به او رای دادم؛ آنچنان که در پست گفتم؛ مدت کمی را از مباحث مربوط به انتخابات خواهم نوشت (هرچند برای من پروندهاش خیلی وقت است که بسته شده)؛ و حال باید درباره دولت احمدینژاد، استدلالهایی درباره صحت انتخابات، درگیریهای سینکیانگ چین، و جناح چپی که سابقا سمپاتش بودم، بنویسم. و بعد آنچنان که گفتم عطف به این که پرونده انتخابات بسته شده، نقدهایی که بر احمدینژاد داشتم و بر اساس مصلحت انتخابات، قبل از رایگیری منتشر نکرده بودم، را بگوی؛ به نظر من بقیه هم باید این انعطاف در برابر جریان مقابل را حداکثر یکی دوهفته دیگر ادامه دهند، و سریع به وضعیت عادی برگردند.
يك مطلب منتشر نشده.
خرداد ۲۰, ۱۳۸۸ at ۴:۵۹ ق.ظ · Filed under امت اسلامي, جنگي كه بود؛ جنگي كه هست, مقاومت اسلامي, گاهنوشت
یک گزارش بلند است با عنوان «شکیل دولت با دشمنان» که با کمک محمد ولوی عزیز نوشتم، قرار بود در شماره پیشین همشهری جوان منتشر شود اما به دلیل تاخیر چاپ نشد و قرار شد این شماره چاپ شود که به دلیل باخت هشت مارس در انتخابات منتفی شد، مطلب بیشتر تحلیل اوضاع و دلیل رسیدن به موقعیت فعلی است و شرح گروههای سیاسی لبنان، که البته مقداری از بخش گروههای سیاسی در شماره اخیر راه به قلم محمد ولوی چاپ شده است؛ اما به صلاح نبود که با باخت هشت مارس، این مطلب منتشر شود، چون این باخت که فضای رسانههای مکتوب ایران قصد کم رنگ کردن اثرش را داشتند مهم میکرد.
بهرحال فکر کردم حالا که در رسانه مکتوبی منتشر نمیشود، انتشارش بد نباشد؛ برای تحلیل اوضاع بد نیست.
حالا بعدا یک مطلبی در مورد فضای بعد انتخاب اینجا خواهم نوشت.
پی نوشت.
تا اطلاع ثانوی، کاندیدای منتخب ریاست جمهوری: دکتر محمود احمدی نژاد
خبرگان رهبری: آیت الله هادوی تهرانی
در باب تهمتهای ابر اصولگرایان به موسوی در مسئله نهضت آزادی
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۱ ب.ظ · Filed under انقلاب اسلامي, حضرت روح الله, سياست داخلي, گاهنوشت
پیش نوشت.
نداشتن دستگاه شخصی، در گچ بودن پایم در این مدت و ایام تحویل کارهای دانشگاه موجب شده است که نتوانم گاه نوشت وبلاگ را که حوصله ی بیشتری می طلبد را مرتب بروز کنم و به قول های برای نوشتن بعضی مطالب خاص سریع عمل کنم؛ فقط شرمنده رفقا.
نوشت.
در این چند روز از نوع نگاه میرحسین موسوی به نهضت آزادی بسیار شنیدهایم و خواندهایم؛ مطالبی که گاه سخنان خود جناب نخست وزیر بوده یا شنیدهها، شایعات و گاه روایت نشریات و پایگاههای خبری اصولگرا است؛ روایاتی که جملگی در راستای پرسش و زیر سوال بردن کاندیدای ریاست جمهوری عنوان شدهاند (فرض بر نیّت خیر!).
هرچند که نفس دفاع از آزادی فعالیت جمیع گروه های سیاسی من جمله نهضت آزادی در جمهوری اسلامی از نظر شخص نویسنده امر ممدوحی است که نه موجب تخریب که اتفاقا شوق من به رای دادن به کاندیدایی حامی آزادیهای سیاسی را بیشتر کرده است، و در مطالب آینده دلیل این مدح را توضیح خواهم داد (پس بحث و مناظره کامنتی در این باب را موکول میکنم به همان پست)؛ ولی هدف این نوشته نه اثبات جواز فعالیت نهضت آزادی، که واکاوای ادعاهای نشریات نواصولگرا است؛ ادعاهایی که گاه به دروغ هستند و گاه بر اساس فرضیاتی است که خود میتواند علیه نیروهای همان جبهه نیز صدق کند.
بررسی اخبار اخیر.
در ابتدا بگذارید اخبار را بررسی کنیم،
خبر اول؛ اصلی ترین خبری که موضوع نهضت آزادی و مهندس موسوی را داغ کرد خبر جلسهی خانم مصطفوی –فرزند امام (ره) دبیرکل جمعیت زنان جمهوری اسلامی بود، جلسهای که ادعا شد در آن خانم مصطفوی با مهندس موسوی دربارهی ارتباط موسوی با نهضت آزادی وارد درگیری کلامی شده است، و حتی قابلیت دیگری از پایگاههای خبری نمایان شد که در جلساتی که خبرنگار ندارند هم امکان استماع صحبتهای درگوشی موسوی و محافظش را دارند که به ادعایشان از او خواسته است خبرنگاران را از جلسه بیرون بیاندازد (یکی از منابع خبر: رجانیوز)؛ اما در ۱۵ اردیبهشت جمعیت زنان ج.ا. به دبیرکلی خانم مصطفوی، اطلاعیه ای منتشر کرد که خواندن آن و مقایسه با ادعای منابع اصولگرا جالب است:
باسمه تعالی
به دنبال نشر اکاذیب و دروغ پردازی برخی از سایت های حزبی، پیرامون ملاقات دبیرکل و اعضای شورای مرکزی جمعیت زنان جمهوری اسلامی با جناب آقای «میر حسین موسوی» اطلاعیه ای از سوی این حزب به شرح زیر صادر گردید:
متاسفانه در روزهای اخیر بعضی از سایت ها خبری مطالب کذبی را به دبیرکل محترم این حزب نسبت داده اند که به دور از اخلاق و انصاف است و ضرر آن متوجه کاندیدای مورد نظر آن سایت ها خواهد بود.
یکی از سوال های مطرح شده در این دیدار توسط سرکار خانم دکتر مصطفوی پیرامون سپردن پست های کلیدی در دولت آینده جناب آقای «موسوی» به اعضای نهضت آزادی بود و ایشان قاطعانه پاسخ دادند، هر چند که آنها را مسلمان و اهل نماز می دانم ولی با فاصله گرفتن آنان از انقلاب من نه می توانم با ایشان کنار بیایم و نه می توانم به آنها پست کلیدی بدهم.
لذا جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران همچنان بر حمایت خود از نامزدی «میر حسین موسوی» تاکید دارد.
خبر دوم؛ کانه اقدامات همیشگی کیهان، و جدیدا وطن امروز، رجانیوز و روزنامه ایران، خبری ویژه منتشر شد که از جلسهی میرحسین با چند تن از نیروهای نهضت آزادی آن هم در محل روزنامهی دولتی (به ادعای نشریات ابر اصولگرا) خبر میداد؛ جدایی از اینکه روزنامه اطلاعات نه یک روزنامهی دولتی، که سازمانی منتسب به رهبری است، عکس العمل روزنامه اطلاعات جالب است:
نویسنده خبر مجعول ” در جلسه شنبه شب میرحسین با نهضت آزادی چه گذشت؟” متاسفانه در آغاز، خبری بکلی دروغ را آورده است (جلسه میرحسین با اعضای نهضت آزادی). پس از آن به بیان تفکرات، تخیلات و حتی توهمات شخصی خود پرداخته است. وقتی ما تحقیق کردیم که آن افراد کجا بودند، مطلع شدیم، یکی از افرادی که نویسنده وطن امروز از آن نام برده است، اساسا مدتهاست که در ایران نیست!
[...]
مهندس موسوی در هر ۳ دفعه ای که به مؤسسه اطلاعات آمد، از مشایعت تا بدرقه در حضور خبرنگاران و دربرابر چشم و لنز دوربین عکاسان و تصویربرداران بود و لحظه ای از معرض و مرآی آنان دور نشد. چطور ممکن است جلسه ای محرمانه با اعضای نهضت آزادی برگزار کرده باشد که از چشم ما و خبرنگاران و عکاسان و بقیه عالم پنهان مانده باشد و فقط نویسنده محترم وطن امروز از آن باخبر شده باشد ؟!
اما ورای اخبار و شایعات دروغین خواندن نظر قطعی میرحسین دربارهی نهضت آزادی خواندنی است، نظری که تحلیل آن در حوصلهی این نوشته نیست و ربطی هم به موضوع ندارد؛ اما اشاره به این نکته بس که این نظر قابل تعمیم به بسیاری از گروهها و گرایشهای سیاسی است و تحلیل آن را به همان پست آزادی سیاسی موکول میکنم:
هر کجا می رویم این سوال را از من می پرسند و من هم توضیح می دهم. هر چه بیشتر از من بپرسید من بیشتر توضیح می دهم و این به ضرر کسانی است که سوال می کنند. نهضت آزادی یک حزب از احزاب معروف به قبل از انقلاب اسلامی ماست. در تاریخ ۱۵ شهریور، شهید بهشتی ما را به همراه چهار نفر از اعضای نهضت آزادی در خانه ی خود دعوت کردند و پس از طرح مباحثی به آنها گفت از شما دعوت می کنم که بیایید و یک حزب واحد با هم تشکیل دهید. انتخاب دولت موقت و حضور مرحوم بازرگان به درخواست شهید بهشتی بود. پس از اختلافات پیش آمده این صف ها از هم جدا شدند ولی هیچ گاه از دهان من نخواهید شنید که من نهضت آزادی و اعضای آن را به عنوان شهروندان این نظام قبول ندارم. این سوال را از من بپرسید باز هم همین جواب را خواهم داد. من با آنها اختلاف دارم ولی آنها شهروندان جمهوری اسلامی هستند، من هیچ گاه به دنبال مصلحت طلبی برای جمع آوری چند رای نبودم و الان هم نخواهم بود و عقیده ی خود را بیان می کنم. نه تنها نهضت آزادی بلکه هر کس در این کشور که در قالب ایران بزرگ فعالیت کند شهروندان این نظام محسوب می شوند و نظام در قبال آنها مسوولیت هایی دارد. اگر این ها چنین تخلفاتی داشتند چطور است دولتی که ۴ سال است شعار مبارزه با فساد را می دهد یک نفر از این ها را هم به دادگاه نفرستاده است؟ (کلمه: اظهار نظر صریح موسوی درباره ی نهضت آزادی)
طبیعی است که تا موقعی که این اختلافات سیاسی و دیدگاههای سیاسی وجود داشته باشد با نهضتآزادی کار سیاسی ندارم، اما اگر منظور شما از این سوال این است که بنده بگویم این افراد مومن نمازخوان که زکات میدهند و به تمام واجبات خود عمل میکنند انگ کفر بزنم بنده به فکر آخرت هم هستم و این کار را نمیتوانم بکنم. حضرت امام (ره) با مشی نهضت آزادی نه تنها موافق نبودند، بلکه با هم خط مشی متفاوتی داشتند ولی خود حضرت امام در جواب شبیه این سوال با مضمونی متفاوت که بنده هم از جمله افراد معدود حاضر و شنونده در آن جلسه بودم و فرمودند که اینها آدمهای دین داری هستند و وقتی که به امام گفته شد که آقا اینها شما را قبول ندارند امام فرمودند مگر من اصول دین هستم. (کلمه: امام فرمودند نباید اسباب وهن نظام را فراهم کنیم)

جلسه خبرگان قانون اساسی، امام خامنه ای در ردیف دوم، و آقایان بازرگان و سحابی در ردیف پایین مشخصند.
اما بازی وقتی جالب میشود که دوستان را به تاریخ ارجاع دهیم، بررسی اینکه نوع برخورد امام با گروههای سکولار چگونه بودهاست، و اختصاصا با نهضت آزادی چگونه بودهاست و مرز نهضت آزادی با جبهه ملی و برخوردهای امام با جبهه ملی چیست، خود یک موضوع جداگانه است که بررسی آن بسیار هیجان انگیز خواهد بود. مهندس بازرگان هم در سال ۶۴ و انتخابات دوره چهارم ریاست جمهوری ردصلاحیت شدند؛ حضرت امام روحالله در خرداد سال ۶۸ به ملکوت رفتند، پس نامهی منسوب به امام قبل از این تاریخ نوشته شدهاست (جدایی از بررسی صحت یا عدم صحت نامه)؛ با این اوصاف دیدن نامههایی از امام خامنهای به نیروهای نهضت آزادی پس از این تاریخها جدا جالب خواهد بود؛
نامهی اولی که امام خامنهای در سال ۷۳ و به مناسبت فوت مهندس بازرگان خطاب به دکتر سحابی مینویسند:
بسمه تعالی
جناب آقای دکتر یدالله سحابی
درگذشت مرحوم آقای مهندس مهدی بازرگان را به جناب عالی و خانواده محترم آن مرحوم تسلیت می گویم. ایشان یکی از مبارزین دیرین با رژیم ستمشاهی و نیز از جمله پیشروان ترویج و تبیین اندیشه های ناب اسلامی با زبان و منطق و شیوه نوین بود و از این رهگذر بی شک در چشم همه علاقه مندان به گسترش و رواج ایمان اسلامی در میان طبقات تحصیلکرده در دوران خفقان و دین زدایی رژیم پهلوی، دارای شأن و ارزش بخصوصی بود. خداوند ایشان را مشمول رحمت و مغفرت و فضل خود قرار دهد و به تلاش های ایشان با چشم رضا و قبول بنگرد. لطفاً مراتب تسلیت این جانب را به همسر و فرزندان محترم ایشان ابلاغ فرمایید.
سید علی خامنه ای ۵/۱۱/۱۳۷۳
و نامهای دیگر در تسلیت فوت مرحوم یدالله سحابی نوشته میشود (لینک در سایت آقا):
بسمالله الرحمن الرحیم
درگذشت مرحوم مبرور آقای دکتر یدالله سحابی (رحمه الله علیه) را به همه فرزندان محترم و به خاندان گرامی ایشان تسلیت میگویم. این شخصیت کهن سال علمی و فرهنگی و سیاسی، سالهای درازی را با مجاهدت و جدیت، به تلاشی صادقانه، در راه آنچه بدان باور داشت، مصروف کرد. همت اصلی او گماشته شده بود اولا بر زدودن تهمت ناسازگاری دین و علم، که انگیزههای منحرفی موجب طرح مکرر آن از سوی عناصری میگشت و نیز بر مردود شمردن پندار جدایی دین از سیاست. در بخشهایی از سالهای متمادی این مجاهدت طولانی، وی به شیوههای فرهنگی و در بخشهای دیگری به شیوههای سیاسی روی میآورد و سالها زندان در رژیم ستمشاهی، هزینهی این اقدام با اهمیت بود.
مرحوم دکتر سحابی، مردی با ایمان، با حقیقت، خوش روحیه و مقاوم بود. در دوران نظام جمهوری اسلامی پس از مقطعی که وی از قوای مجریه و مقننه خارج شد، اختلاف برخی از دیدگاههایش با مسؤولان کشور، وی را به وادی بیانصافی و غرض ورزی سوق نداد. او مردی دیندار و متعبد و درست کردار بود.
از خدای متعال مسئلت میکنم، که رحمت و فضل خود را بر روح او ارزانی فرماید و دورانی را که او اکنون در آن به سر میبرد، برای او دوران آسایش و برخورداری از مغفرت الهی قرار بدهد.
بمنه و کرمه ـ سیدعلی خامنهای ـ ۲۴/۰۱/۱۳۸۱
واقعیت طنز ماجرا اینجاست که میرحسین موسوی از نیروهایی نزدیک به نهضت آزادی بودهاست که از اوائل انقلاب با توجه به گرایش به نظرات اسلامگرایان و خصوصا امام از نظر سیاسی از نیروهای نهضت فاصله میگیرد؛ حتی در مورد ازدواج مهندس و خانم رهنورد ذکر شده است که این دو در جلساتی که برای حل اختلاف دو جریان حسینیه ارشاد تشکیل شدهاست آشنا میشوند؛ جلساتی که در آن مهندس موسوی نماینده جریان طرفدار مطهری و دکتر رهنورد نماینده جریان حامی شریعتی بودهاست. و این طور نه تنها مهندس گرایش متفاوتش از نهضت کاملا مشخص است، بلکه در این سالها هیچ وقت نامههایی همچون آنهایی که رهبری نوشتهاند خطاب به دوستان قدیمی خود ننوشتهاست. با این توصیفات اگر نهضت آزادی یک گروه ممنوعه باشد، اگر ارتباط و محبت با آنها حرام باشد، اگر اعضای آن آنچنان که ابر اصولگرایان سعی در اثبات آن دارند یک مشت وطن فروش باشند؛ در این دعوا جرم امام خامنهای، ولی فقیه ما (و برادران ابر اصولگرا)، از میرحسین سنگینتر است؛ و البته این جدای از آن است که تکلیفمان را باید با طالقانی، چمران و محمدبروجردی نیز مشخص کنیم.
دیگر از این باب.
+ حمایت برخی ورشکستگان سیاسی از میرحسین از سر استیصال و نا امیدی است نه از سر شوق // محمدالیاس؛ واژگون.
+ مهندس موسوی:اختلافات سیاسی نباید بهانهای برای تکفیر و سرکوب شود // پارلمان نیوز
+ و نظری مخالف: نهضت آزادی + میرحسین و دیگر هیچ! // موشک انداز
آنگاه که تلاشمان برای رسوایی رقیب با کمانه کردن به رسوایی خودمان می انجامد!
اردیبهشت ۱۲, ۱۳۸۸ at ۱:۳۸ ق.ظ · Filed under سياست داخلي, گاهنوشت
تازه آنلاین شده بودم که سند تو آلی از یکی از رفقا معروف به مطلع را در آفلاین های مسنجرم دیدم، با این محتوا که سایت کلمه متعلق به ستاد میرحسین در نظر سنجی هایش تقلب می کند؛
به این صورت که ترتیب گزینه های نظر سنجی در صفحه نتایج با خود سوال متفاوت است،
این موضوع چند جای دیگر نیز نوشته شد، و حتی رفقای سایت دولت مهر هم این موضوع را ذکر کردند – از قضا دوستی در پست پیشین در تایید محتوای کامنتش این لینک را نیز درج کرده است -؛
قبل از اینکه توضیح دهم که موضوع از چه قرار است باید بگویم که برای نهی از منکر یک بار خصوصی به دوستی که اول این خبر را پخش کرد و بعد به صورت کامنت برای رفقای دیگر نوشته ام، ولی اینکه حضرات حاضر به اصلاح نشدند جدا قابل تامل است؛
این موضوع مطرح نیست که اصلاح طلبان اگر بودند چه می کردند؛ قضیه اینجا است که هر کدام از دوطرف ادعای پیروی از خط امام و بالاتر از آن پیروی از دین اسلام را دارند، حال در این موضوع خاص حرکت دوستان احمدی نژادی را با اسلام و خط امام مقایسه کنید، نتیجه گیری هم با خودتان.

اما در مورد موضوع فوق، خیلی ساده است، سایت کلمه از نرم افزار استودیو خبر استفاده می کند، یعنی نرم افزاری که علاوه بر این پایگاه، پایگاه های حامی احمدی نژادی مثل جهان نیوز یا عدالت خانه نیز از آن استفاده می کنند،
در نرم افزار استودیو خبر نتایج نظر سنجی، نه به ترتیب سوال که به ترتیب آرای بدست آمده مرتب می شوند؛ این مسئله را من هم در سایت احمدی نژادی جهان نیوز دیده ام، و هم باقی سایت های بر پایه نرم افزار استودیو خبر که اکثریت قاطع شان احمدی نژادی بوده اند*؛ حال با این اوصاف اگر از تامل در رسوایی رفقای احمدی نژادی در دقت کم ممزوج با نفرت از رقیب بگذریم، یا دوستان احمدی نژادی حضرات را هم باید (دقیقا با واژه ی استفاده شده در سایت دولت مهر) تزویر کار نامید؛ یا شایسته و اسلامی است دقیقا با همان پوششی** که مطلب منتشر شده از این تهمت عذرخواهی کرد.
پی نوشت.
* گویا بعد این جو سازی دوستان نظر سنجی اکثر سایت های استفاده کننده از استودیو خبر غیرفعال شده است؛ احتمالا شرکت ارائه نرم افزار تحت فشار قرار گرفته است که نتایج را به طور عادی منتشر کند.
** عذرخواهی هم وزن تهمت یعنی به جای درج توضیح در همان مطلب، پستی جدید در همان باکسی که مطلب منتشر شده، منتشر کنند، هر چند که در مورد کسانی که از این توضیح نامطلع خواهند بود ولی آن تهمت برشان تاثیر گذاشته مسئول خواهند بود.
تنها عجز در اثبات موجب اصرار بر این رفتارها می شود.
اردیبهشت ۶, ۱۳۸۸ at ۴:۰۱ ق.ظ · Filed under سياست داخلي, گاهنوشت
به این فکر می کنم که چرا احمدی نژادی ها به جای تلاش برای اثبات توانایی های خود و نامزد محبوب شان قسمت عمده ای از توانایی شان را به سوال، ایجاد شبهه و گاه تخریب میرحسین موسوی معطوف کرده اند؟
پی نوشت.
۱٫ بعد از پست پیشین بلافاصله می خواستم از این بنویسم که نگرانی من از رای آوردن احمدی نژاد و باخت میرحسین جدایی از این است که می خواهم به میرحسین رای بدهم یا نه؟؛ فی الواقع فعلا هیچ رایی بهتر از رای سفید نمی بینم؛
اما خوب جدایی از مشغله ی زیاد، از دست دادن لپ تاپم و سوختن هارد جدید دستگاه خانگی ام را هم اضافه کنید، که اجازه ی نوشتن درست حسابی را نمی دهند.
۲٫ دو تا سایت جدید کار کرده ایم،
برخیز برای یک سری از دوستان اصلاح طلب
و این سایت برای یک نمایشگاه در کیش
۳٫ نکته ی جالب اینکه دو پروژه از یکی از دوستان در یکی از نهادهای دولتی که پیش از این برایشان کار کرده بودیم پیشنهاد شد، دو سایت انتخاباتی برای احمدی نژاد، اما با پیگیری متوجه شدم بودجه اش از بیت المال تامین می شود؛ محض اطلاع حضراتی که اصرار دارند ستاد احمدی نژاد را مردمی بدانند، پیگیری نشان داد که چند سایت دیگر نیز توسط همین نهاد در حال تامین بودجه است.
۴٫ نمردیم و پرتغال اسرائیلی هم در دولت مدعی ضدصهیونیسم وارد شد؛ به این اضافه کنید که وزارت اطلاعات دولت فوق خدمتگزار! در حال بازداشت دوباره آقای جهانشاهی، طلبه سیرجانی، است که همین چند وقت پیش به دستور صریح و با تشکر امام امت از بند آزاد شده بود؛ یک دست مریزاد به همه کسانی که چشمشان را بر این اتفاقات می بندند.
انتقاد از روش تبليغات انتخابات مهندس موسوي (1)
فروردین ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۳ ق.ظ · Filed under سياست داخلي, گاهنوشت
بسم الله؛
یکی دو روزی از اعلام قالیباف در مورد عدم شرکت در انتخابات میگذرد و من همچنان در شوکام، خصوصا که روز پیشش گرافیک و وب یک سایت انتخاباتی مربوط به ایشان را تمام کردهبودم؛
اما موضوعی که میخواهم به طور خلاصه مطرح کنم ربط مستقیمی به حاج باقر ندارد؛

فکر نمیکنم نیازی به یادآوری آنچه که امروز بر سرمان میرود باشیم، دولتی که با نام امام و آرمانهای انقلاب رای میآورد به راحتی از ایجاد رابطه با آمریکایی که هنوز تغییر نکرده و دوستی با مردم اسرائیل میگوید، وگام به گام، به نام امام و انقلاب، آرمانهای انقلاب را لوث و تبدیل به هجوی دستمالی شده میکند؛
و در این میان میرحسین موسوی با حضورش ضمن اینکه حضور محمدباقر قالیباف و سیدمحمدخاتمی را به بن بست میکشاند؛ آرام نشسته و دلخوش به چهارپنج سایت انتخاباتیاش است، در کنار اینکه از داشتن یک روزنامهی مکتوب همچنان محروم است؛
و گویی انگار نه انگار که هر کاندیدای ریاست جمهوری در هر دورهای از همین ایام باید شروع به سفر و سخنرانی بکند؛ و به این اضافه کنید که در دورهی حاضر رئیس جمهور که خود رقیب انتخاباتی است با بودجهی بیتالمال به سفرهای مکرر استانی میرود و با انحلال سازمان برنامه و بودجه راه را برای خرج سریع و بیحساب بودجه باز میکند؛ و این چنین رای میخرد -البته این موضوع که آیا هزینههای دکتر احمدینژاد در سفرهای استانی به حق هست یا نه از حوصله این نوشته خارج است، ضمن اینکه مطرح کردن این موضوع نه از حیث تخطئه سفرهای رئیس جمهور که از باب یادآوری موقعیت انتخاباتی است که رئیس جمهوری خودخواسته یا ناخودآگاه از آن بهره مند است-
و باز میرحسین نشسته است؛
بروید از چند جوان متولد دهه ۶۰ بپرسید ببینید چندتایشان اصلا میرحسین را یادشان است؛
و این جدایی از این است که مهندس موسوی با بیان اینکه سیاستهایش در دورهی نخست وزیری متناسب با موقعیت بوده، هالهی موهومی دور خود کشیده که امروز حتی اکثریت طرفدارانش از اینکه با چه کسی و چه مانیفستی طرف هستند گیچ کرده است؛
با این وضعیت، اگر همچنان میرحسین بخواهد اینگونه پیش برود، نه تنها با ممانعت علّی از حضور رقبای جدی احمدینژاد راه را برای رئیس جمهور هموار کرده، بل رای آوردن خود را نیز در هالهای از ابهام فرو میبرد؛
با این توصیفات، همه باید منتظر چهارسال ریاست جمهوری دوبارهی دکتر احمدینژاد باشیم.
فتح بابي در باب تفاوت جايگاه امام امت و مقامات اجرايي (1)
فروردین ۵, ۱۳۸۸ at ۵:۵۱ ب.ظ · Filed under حضرت روح الله, سياست بينالملل, گاهنوشت
بسم الله؛
آنها که میشناسندم میدانند تا چه حد به «چپها» حس سمپاتیک دارم؛ توفیری هم نمیکند چه این چپ مجمع روحانیون باشد، و چه ارنستواچهگوارا؛ و اینگونه است که هادی غفاری از نوجوانی جایگاهی خاص در ذهنم داشته است؛
قبل از عید بچههای شاخه دانشآموزی مجمع را به جنوب برده بودیم، توفیق شد یک شب هم در هویزه باشیم؛ نماز مغرب که تمام شد، و از کشتن میان سنگ قبرها یاران علمالهدی دست کشیدم وارد شبستان مسجد شدم؛ پیرمرد با ابهت همیشگی کناری نشسته بود و یاران قدیمی مشغول احوال پرسی با او بودند؛ و مثل همیشه همان مرد چهارشانه با ریشهای پر و عمامه که گویی سبکتر و کمپارچه تر از باقی روحانیون است، شمایلی که آدم را یاد مولویهای سیستان میاندازد …
هنوز زمان خاطره گویی او از ایام دفاع نرسیده؛ فرصت را غنیمت میشمارم؛ هنوز دقایقی از نشستنش نگذشته خیز برمیدارم و دوزانو در برابرش مینشینم، قصدم گرفتن شماره دفترش است که اگر شد برای جلسات کافه حزبالله دعوتش کنیم؛ اما شماره موبایل خودش را میدهد؛ گوشی را از جیبش در میاورد و به جیب لباسش اشاره میکند؛ «گوشیام همیشه اینجاست؛ هر وقت زنگ بزتی خودم برمیدارم، به غیر از وقت نماز فقط، هر وقت کاری داشتی زنگ بزن، نیمه شب هم جواب میدهم …»
برای کاری میزنم بیرون، وقتی برمیگردم که اواخر سخنرانیاش است،همه در حال خندهاند، بعد از خاطرات جنگ دارد از سرکارگذاشتن و پیچاندن شیخ امارات سر قضایای تنب کوچک و بزرگ میگوید، بعد از گفتن از میزان کمکهای کشورهای عربی و غربی به عراق به اینجا می رسد؛ واژههایی که به کار میبرد ناخودآگاه مرا به یاد حاجسعید میاندازد … سخنرانی که تمام می َود، دعا میکند و آمین میگوییم، دعای سلامتی و عزت حضرتآقا را میگوید و یکی دو هلا به ما در مورد شهدای داخل حیاط، میآید سرجای قبلی مینشیند؛ بیحواس به سخنران بعدی دورش جمع میشویم …

دوربین موبایلم در کم نوری کیفیت آنچنانی ندارد // عکاس: عباس
از رابطه با آمریکا میپرسم ازش، شدیدا مخالف است، به نظرش با همان شیطان قبلی طرفیم، کنایه میزنم که اصلاحطلبان خود شروع کنندهی این جریان رابطه بودهاند، اول جواب میدهد که راستی از اول مشتاقتر بودهاند، بعد گریز میزند به ایام تبلیغات انتخابات مجلس هشتم، که از او پرسیدهاند بالاخره اصولگراست یا اصلاحطلب؛ جواب دادهاست هادی غفاری هستم؛ به او میگویم اما هنگامهای که اکثریت احزاب موافق مذاکرات بودهاند و تنها صدای دانشجویان عدالتخواه بلند بود چرا آنچنان بر حمایت از دانشجویان نایستاده است؛ که محکم جواب میدهد او به اندازه خودش در حال فعالیت و مخالفت است، و حتی هفته پیش در شیراز در این باره حرف زده است …
میگوید اوضواع خراب است، ما فکر کردهایم منظورش از زمان احمدینژاد است، ولی میگوید از رحلت امام به بعد؛ منظورش اقتدار است؛ این که ریسجمهورهایمان وا دادهاند؛ البته مستقیم نمیگوید؛
بحث میکشد به تقابل اقتدار و تنشزدایی، میگوید که باید اقتدار داشته باشیم، بعد اضافه میکند که میتوان کسب اقتدار کرد و تنشزا نبود؛عباس که طرفدار احمدینژاد است این را کنایه به احمدینژاد تفسیر میکند، میپرسد چگونه میتوان اقتدار کسب کرد و تنش ایجاد نشود، آنها یقینا عصبانی میشوند؛عباس رفتارهای اما، قضایای سلمان رشدی و … شاهد مثال میگیرد؛
حاجی جواب میدهد؛ «امام رهبر دینی بود؛ جایگاه رهبری و رهبر دینی با مقام اجرایی چون رئیسجمهور متفاوت است …»
گلایه میکند که امام اینگونه که نشان میدهیم رادیکال نبوده است؛
«ما غالبا پیش امام بودیم، مثل گربههای دستآموز دایم سعی میکردیم خودمان را نزدیک کنیم، آن وقت که شهید رجایی میخواست برود مجمع سازمان ملل، من پیش امام بودم که آمد، امام به او گفت که آقای رجایی جایگاه شما با من متفاوت است، شما رئیس جمهوری اسلامی هستید، باید دیپلماتیک رفتار کنید…
یا آن وقت که آقای جوادی قرار بود برود پیش گرباچف امام به او گفت گرباچف یک دستش را تکان داد موقع حرف زدن شما یک دستتان را تکان دهید؛ دو دستش را تکان داد، شما دو دستتان، سرش را تکان داد موقع حرف زدن شما موقع جوان دادن سرتان را تکان دهید، یعنی نه تند بروید و نه در موضع ضعف قرار بگیرید،در همان سطح مذاکره کنید …»
پینوشت.
یک؛ دلیل نوشتن این خاطره فتح باب همین موضوع تفاوت جایگاه رهبر دینی با مقام اجرایی است، موضوعی که ذهنم را بعد آن جلسه مشغول کرده است، یحتمل از آن خواهم نوشت …
دو؛ چون حرفهای جلسه را ضبط نکردم، نوشتههای داخل نقل قول نیز نقل به مضمون است …
سه؛ اوه پسر، الآن که اینها را تایپ کردم، سخنرانی آنشب در شبخاطره را شبکه چهار نشان داد.
اسفند ۱۹, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۴ ق.ظ · Filed under گاهنوشت
بسم الله،

نوشتن دوباره در وبلاگ شخصی واقعا هیجان انگیز است، هر چند در این ایام چندباری با وبلاگهای «مقصد پرواز: غزه» و «بامِ وبلاگشهر» به این متاع ناخنک زدهام، اما نوشتن در وبلاگ شخصیات که میدانی نهایتش دست خودت است محدودیت موضوع و زمان نداری چیز دیگری است.
پس از خواندن اذن دخول برای ورود به خانه جدید، ذکر چند نکته به نظرم خالی از لطف نیست:
-
عنوان وبلاگ؛
عنوان وبلاگ عاریهای است؛ اولین بار این عنوان را بر جلد ویژهنامه در سروش هفتگی دیدم، هنگامهای که در ۱۷ سالگی با آن همکاری میکردم؛ البته این برای زمانی بود که زیاد دور و بر «سوره» نمیگشتم، بعدها این عنوان را روی جلد یکی از شمارههای محصول تحریریهی اخراجی چهارم سوره یافتم؛ تاریخ چاپ هیچ کدام را به خاطر ندارم که بگویم کدام از کدام عاریه گرفتهاند عنوان را؛ با این حال مشخص است که عنوان وبلاگ من عاریهای است، از این یا آن توفیری نمیکند؛
با این حال هر چند این عنوان عاریهای است، در وبلاگشهر، مانند آن ندیدهام، پس اگر لطف کنید شما دیگر آن را به عاریه نگیرید، مزید امتنان نگارنده خواهید شد؛
خصوصا که از عاریه گرفتن بی رخصت عنوان و قالب وبلاگ قبلیام خاطره خوشی ندارم، جدایی از عاریه گرفتن عنوان (به غیر از جمع رفقای خاص خودمان که مشترک از نام «جنبشی استشهای» استفاده می کردیم)، استفاده از قالب خاصمان (که با تغییر در بنر و جزئیات یک قالب اختصاصی میهنبلاگ درست شده بود) در یک سرویس وبلاگ به ظاهر مذهبی، به شدت موجب ضربه خوردن هویت مشترک وبلاگهای آن جمعِخاص بود.
-
دلیل نوشتن دوباره؛
حقیقتاش هر چند خودمان چندوقتی بود که به فکر راه انداختن دوباره وبلاگمان بودیم، اما نبود انگیزه کافی موجب تاخیر میشد؛ اما هلا و تنذیر برادر هابیل در یک گفتگوی خصوصی بشدت موجب انگیزه شد که سریعتر راه بیاندازیمش؛ البته این واقعه در ادامه و نقطه عطف وقایعی دیگر بود؛ همچون نداشتن محل گفت، هنگامهی واقعهی غزه و مانند آن، یا آشنایی با وبلاگهای خوشایندی چون رونوشت، بامدادی وآهستان، و خواندن مطالبی که نیاز داشت جواب مفصلی در رسانهی خودم به آنها بدهم یا عدم انتشار بعضی مطالبم که به رسانهای چاپی ارائه می دادم.
-
جنگی که بود؛ جنگی که هست
عنوان وبلاگ، در واقع محور اصلی بعضی نوشته هایم است، نه محور کل وبلاگ، همچون تیتر کلی «یهودا؛ حواری رانده شده» که برای مطالب خاص دیگر است؛ این نوع محور بندی کردن را نیز از وبلاگ «Old Fasion» یاد گرفتهام.
والسلام