در سپاس از دادابیس و فرهاد جعفری، و بندی در باب لزوم وقایع نگاری.
کانادا، ونکوور، یک نفر برای حزب الله می جنگد.
پیشنوشت.
پینوشت را بخوانید.
نوشت.
بهانهی نوشتن این پست نمایشگاهی است که دوست پُست مسلمانم، محمد سالمی، به صورت مجازی برگزار کرده، و قصد دارد نسخه جامعترش را نیز به صورت واقعی در ونکوور برگزار کند؛ نمایشگاه در واقع عکسهای همکار محمد، آقای جواد جهانگیر است، که از تجمعات طرفدارن جریان عدالتخواهی انداخته است؛ نمایشگاهی که سعی میکند روزنهای ایجاد کند در هجمه رسانهای اصلاح طلبان و موتلفین خارجیشان، که نشان دهد که مردم ایران، تنها سبزها نیستند که رسانه نشان میدهد، و این درگیریها درگیری نظام با بخشی از مردم نیست، که رقابتی اجتماعی است؛ اهمیت موضوع را میشود از این بخش نوشتهی محمد فهمید که مینویسد (خواندن متن کامل را توصیه میکنم):
شاید دوگانگی فرهنگ ایرانی در موازات خطوط فرهنگی تحصیلی و طبقاطی به هردو گروه از اجتماعات اجازه دهد که خود را کل جامعه به حساب بیاورند. اما تنها نگاهی دقیق به تصویر هر دو طرف به ما اجازه خواهد داد تا ساختار پیچیده جامعه ایرانی را بهتر بشناسیم و برای خود تصمیم بگیریم که کدام گروه اکثریت مردم ایران را تشکیل میدهند. برخلاف جمعیت هوادر موسوی که بسرعت در چند ماه گذشته پدید آمده اند، تجمع طرفداران دولت در ایران سابقه تاریخی سی ساله داشته و از ساختارهای عمیق تری در جامعه برخوردار است. جمعیتی که یک زمان به نهادی از دولت تبدیل شد بود اکنون بزرگتر از همیشه و خودجوشتر وارد صحنه شده است تا اصلاحاتِ سبک خود را انجام داده، با مفاسد اقتصادی برخورد قاطع کرده و به حمایت ایران از جنبش های آزادیبخش منطقه مانند حزب الله و حماس بر علیه اسرائیل و آمریکا ادامه دهد.
عکسهای نیمهکارهی نمایشگاه محمد و جهانگیری، -که مشتاقم تصاویر نمایشگاه واقعی را ببینم- خودش یک بحث مفصل میطلبد، آنقدر که بعضیشان هوشمندانه گرفته شدهاند؛ اما آنچه مرا به نوشتن این پست واداشته، وضعیت وبلاگشهر حزباللهی و ارتباطش با امثال محمدسالمی (دادابیس) یا فردی مثل فرهادجعفری (کافه پیانو) است؛ جدایی از من که حتی در پارادایم حزباللهیسم غالب وبلاگشهر مسلمان برای دوستان یک غریبه محسوب میشوم؛ نگاهی به باقی وبلاگهای جریان حزباللهی حکایت از یک بهت زدگی و انقباض دارد، و در این میان، دقیقا افرادی که بیرون از جریان ما به حمایت از ما پرداخته بودند نگذاشتند این عَلَم بر زمین بیافتد؛ همه ما معترفیم که آن زمان که خود ما واداده و ترسیده از هجمه رسانهای و جنگ روانی اصلاحطلبان، لکنت گرفته بودیم، این فرهاد جعفری بود که با نوشتههای مفصل و مستدلش، نه تنها به مصاف رقیب رفته بود که منبع تغذیه و امیدواری خود ما شدهبود.
آنچه که میخواهم بگویم، تا امروز هم که ببینید کسی مثل جعفری آنچنان در بازی جواب دادن دربارهی صحت انتخابات نیافتاده است، او هنوز از حقانیت انتخابش سخن میگود و «اوه چه خوب شد که احمدینژاد رئیس جمهور شد»؛ قضیه همین است، امثال جعفری دقیقا رسانهای عمل کردند، هر چند آنچنان که در پستی دیگر خواهم گفت، ما باید طرف مقابلمان را قانع کنیم، و نگذاریم شکافی که افرادی در صدد ایجاد آن در جامعه ایران هستند از این عمیقتر شود، ولی حزبالله باز باید به بازی رسانهای باز گردد، و این بار باید تمام سابقهی این حضرات را به نقد بکشد؛ من خوشحالم که فردی مثل دادابیس هستد، که نوای موسیقی کارهایش در این هیاهویِ فریاد، دست دوستان حزباللهیاش را بگیرد و از این بهتزدگی و چنبره بلند کند، که همه ما بر سر اصولی چون عدالتخواهی، مبارزه با امپریالیسم –چه شرقی چه غربی-، مبارزه با مصرفگرایی، بسط دادن مردمسالاری و مقابله با دیکتاتوری گروهی (هرچند آرایش شده با چهرهی دموکراسیخواهی*) هم نظریم، هر چند که در بعضی مواقع در پیدا کردن مصادیق دچار اختلاف شویم.
برادران، بیایید بپذیریم تا اینجای جهاد را، حداقل در جبههی رسانه باختهایم، که پذیرش شکست، ابتدای پیروزی است.
لزوم وقایعنگاری.
اما نکته نهایی، که باز مربوط است به نمایشگاه گالری دادابیس؛ آنزمان که پیش از انتخابات نوشتهی آخر در برخیز را زدم و از بخشی از آنچه بر ما در ستاد موسوی گذشت گفتم، دوستی توصیه کرد که وقایع نگاری را دستکم نگیرم، که این روایتها فردا بدرد میخورد، روز انتخابات و فردا صبح انتخابات را کلا با رائول، خبرنگار برزیلی بودم، حتی جلوی وزارت کشور، جلوی چشم این خبرنگار خارجی از نیروی انتظامی کتک خوردم؛ اما باز این قضیه هنوز برایم جدی نشده بود، حتی چند روز پیش از سخنرانی امامخامنهای در نماز جمعه، در بین شلوغیهای ولیعصر که داشتیم با حامد هادیان از دفتر نشریات همشهری بیرون میزدیم این ایده را دادم که وبلاگی بزنیم سه نفره، با عنوان شبهای داغ (آن وقتها هنوز اکثر درگیریها در شب اتفاق میافتاد) و روز به روز از خاطرات بگوییم؛ اما با نزدیکی سخنرانی امامسیدعلی با خیالی خام فکر کردم اوضاع در حال فروکش است، که چه خیال خامی. فکر میکنم این ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است، همانند وقایع نگاری تصویری که بچههای گالری دادابیس کردهاند، ما هم باید زودتر شروع کنیم، نگذاریم این قضیه به عنوان یک حماسهی سبز ثبت شود، باید در تاریخ بماند که آنان با ما چه کردند …

پاورقی.
* تصورش هم برایم سنگین است که کسی چون هاشمی، با آن سابقه دیکتاتوری سیاه، که حتی رای آوردن خاتمی برای رهایی از کسانی چون او بود، امروز مدعی و منجی جنبش دموکراسیخواهی باشد؛ خنده دار است؛ اما متاثرکننده ترین بخش بازی اینجاست، که ابزار رسانهای رقیب سعی دارد اصولگرایی، اسلامگرایی، دفاع از مظلومیت و حمایت از جنبشهای آزادی بخشی ما را با مخالفت با دموکراسی پیوند دهد و این باتوم خود ساخته را بر سر ما بکوبد.
پینوشت.
- چرا این چند وقت ننوشتم؟ اول، تمرکزی برای نوشتن نداشتم، هم اوضاع برایم نامشخص بود (که همچنان هم تا حدی هست)، هم مشکلاتی داشتم، یک سری کشمکش روحی وعاطفی تمرکزی برای نوشتن نمیگذاشت؛ دوم، امتحانات ما تا همین هفته پیش ادامه داشت و باید برای دو درس پروژه تحویل میدادم، ضمن اینکه تابستان را هم هر روز هفته سر کلاسم. سوم، با پایان امتحانات باید پروژههای کاری را تحویل میدادم که همچنان هم ادامه دارد و این جدایی از بعضی درگیریهای کاری است.
- چه میخواهم بگویم؟ مشخص است بالاخره من به احمدینژاد رای دادم، ولی اکثر رفقا میدانند من همچنان هم ارادت خاصی به ایشان ندارم، و به صورت نسبی و برای جلوگیری از وقایعی مشخص به او رای دادم؛ آنچنان که در پست گفتم؛ مدت کمی را از مباحث مربوط به انتخابات خواهم نوشت (هرچند برای من پروندهاش خیلی وقت است که بسته شده)؛ و حال باید درباره دولت احمدینژاد، استدلالهایی درباره صحت انتخابات، درگیریهای سینکیانگ چین، و جناح چپی که سابقا سمپاتش بودم، بنویسم. و بعد آنچنان که گفتم عطف به این که پرونده انتخابات بسته شده، نقدهایی که بر احمدینژاد داشتم و بر اساس مصلحت انتخابات، قبل از رایگیری منتشر نکرده بودم، را بگوی؛ به نظر من بقیه هم باید این انعطاف در برابر جریان مقابل را حداکثر یکی دوهفته دیگر ادامه دهند، و سریع به وضعیت عادی برگردند.

استشهادی مایکول جکسون