از زیر سرم برگشتم

الآن کمی از دو نیمه شب گذشته، تازه از زیر سرم در آمده ام.
دل درد شدید و حالت تهوعی که به لرز، سردرد و کمر درد منجر شده، الآن بهترم ولی دکتر گفت اوضاع تا سه چهار روز اینطور خواهد بود.
***
واقا میرحسین موسوی، وقتی بعضی حامیانش را می بیند که به دم، کله و پای سگ هایشان بند سبز بسته اند، چه حسی به او دست می دهد؟

لبخندهایش …

هر چند اوضاع روح و روان خوب نیست؛ و هر چند مثل آهویی در عسل گیر کرده، توی درس ها مانده ام، خصوصا با آن اوضاع ختم و …؛ ولی اوضاع مالی خوب می شود گویا؛ فکر کنم تا آخر هفته دیگه بتونم تمام قرض هام رو بدم و برای خرید گوشی یا لپ تاپ پس انداز کنم.
***
لبخندهایش در این اوضاع نا به سامان، شاید تنها نقطه امیدِ روح خسته ام است.

_______
چه قدر خوبه که صالحه (کامپیوتر ثابت خانگی ام) دیگر عمرش تمام شده، و لپ تاپ ندارم دیگر، و اینکه فرندفید هم فیلتر شده لاگینش، و همه چی دست به دست هم داده که یک کم بیشتر با خودم باشم، و گاها با درس …

تنهایی در میان جمع

هر دفعه که زنگ می زنم درد و دل کنم به مسخره می کشی اش و خنده و اصلا فکر نمی کنی تنها کسی هستی که ماندی که فکر می کردم می شود باهاش درد و دل کرد؛
و حالا در این وضعیت حادتر از پیش*، دیگر به تو هم چیزی نخواهم گفت؛
اینطوری است، که امروز کسی را ندارم، که بشود عنوان دوست صمیمی رویش گذاشت؛ در حالی که تعدد رفقایم گاهی خودم را گیج می کند.
________

* با مرگ پدربزرگ همه چیز به هم ریخته، مامان همیشه ی خدا مستعد گریه کردن است، و من … ؛ اوضاع خیلی خراب تر شده برایم، لازم نیست بگویم همه ی برنامه هایم برای زندگی هم تحت تاثیر قرار گرفته.


عید دیدنی هم کسل کننده می شود

عید دیدنی‌های کسل کننده

این عید دیدنی‌های لعنتی به شدت خسته کننده شده،‌ مثل این نمازهایی که می‌خوانی از سر عادت هیچ نمی‌فهمی چی گفتی؛‌ می‌رویم و می‌آییم، آجیل می‌خوریم و چرند می‌گیم، انگار مجبوریم بعضی از این آدم‌های نچسب را تحمل کنیم …
***
در اضطرابم که امشب محمدعلی کار تگ‌گذاری سایت مرکز را تمام کند، فردا باید برم تحویل دهم؛ البت حضرات به حدی خوش حسابند، ده درصد پول را کم کرده‌اند، خوبست‌ بهشان گفتم من چیزی از مالیات نمی‌فهمم، دقیقا پولی که گفتم می‌خواهم نقد دستم را بگیرد؛ بگذریم قصه‌ی این سایت سر دراز دارد، راستش را  بخواهی خودم از چیزی که بچه‌ها زدن زیاد خوشم نیومد؛ دوتا گرافیست‌مان گم و گور شده‌اند، حسین تصور من این است کارها را باید عشقی انجام دهد، نمی‌توان توقع داشت همیشه خوب در بیاید، خصوصا باید وقت داشته باشد، نه اینکه سریع ازش کار بگیرم؛ البت فعلا گرافیست دم دستم نیست، همه عاشق شده اند؛ ولی این آقا عرفان که دوباره جستمش نیز غنیمتی است …

شروع روزنوشت‌نگاری

سرم به شدت شلوغ است؛ چند روزی می‌شود که از اردوی شاخه دانش‌آموزی مجمع برگشته‌ایم؛
مشغول سایت مرکز استراتژیک، سایت شرکتم؛ از آن ور حلقه روح الله؛
لامصب در این هیری ویری تلفن خانه هم یک طرفه است و نمی توانم از خانه نت وصل شوم؛
پانزده تا موضوع نوشته‌ام که برای اینجا و وبلاگ «بام وبلاگشهر» بنویسم؛
عجالتا آمدم ذوق کردنم از دستی که حسن بر سر و روی وبلاگم کشیده ابراز کنم،‌ هر چند که یک سری خورده کاری دیگر هم دارد …
فکر کنم این کامل نشدن قالب وبلاگ بهانه‌ی خوبی برای کم کاری اولیه‌ام باشد …