بازی

حال می کنی آدما رو عطشان کنی؟
حال می کنی باهاشون بازی کنی؟

لبخندهایش …

هر چند اوضاع روح و روان خوب نیست؛ و هر چند مثل آهویی در عسل گیر کرده، توی درس ها مانده ام، خصوصا با آن اوضاع ختم و …؛ ولی اوضاع مالی خوب می شود گویا؛ فکر کنم تا آخر هفته دیگه بتونم تمام قرض هام رو بدم و برای خرید گوشی یا لپ تاپ پس انداز کنم.
***
لبخندهایش در این اوضاع نا به سامان، شاید تنها نقطه امیدِ روح خسته ام است.

_______
چه قدر خوبه که صالحه (کامپیوتر ثابت خانگی ام) دیگر عمرش تمام شده، و لپ تاپ ندارم دیگر، و اینکه فرندفید هم فیلتر شده لاگینش، و همه چی دست به دست هم داده که یک کم بیشتر با خودم باشم، و گاها با درس …

تنهایی در میان جمع

هر دفعه که زنگ می زنم درد و دل کنم به مسخره می کشی اش و خنده و اصلا فکر نمی کنی تنها کسی هستی که ماندی که فکر می کردم می شود باهاش درد و دل کرد؛
و حالا در این وضعیت حادتر از پیش*، دیگر به تو هم چیزی نخواهم گفت؛
اینطوری است، که امروز کسی را ندارم، که بشود عنوان دوست صمیمی رویش گذاشت؛ در حالی که تعدد رفقایم گاهی خودم را گیج می کند.
________

* با مرگ پدربزرگ همه چیز به هم ریخته، مامان همیشه ی خدا مستعد گریه کردن است، و من … ؛ اوضاع خیلی خراب تر شده برایم، لازم نیست بگویم همه ی برنامه هایم برای زندگی هم تحت تاثیر قرار گرفته.

قبل عاشق شدن …

حس غریبی است؛ خبری نیست، کسی نیست؛
ولی یک چیزی تو دلم می گه قراره اتفاقی بیافته؛
چیزی مثل عاشق شدن …

***

دیگه لپ تاپ ندارم؛ دستگاه ثابتم خرابه خونه هنوز، می ترسم هارد جدید را با اتصالی بدنه و مادر برد بهش وصل کنم؛ جایی برای وبلاگ نوشتن نیست؛
دلم هم؛
دلم هم گرفته؛
آدم دل خراب درس نمی تونه بخونه، کار نمی تونه بکنه؛ بیاد وبلاگ بنویسه؟ اونم جدی؟